آقا یادتونه وقتی رضامو تو دامنم گذاشتی، چی نذر کرده بودم؟ هر ساله با خودم آوردمش پابوس شما. عهد کرده بودیم، من با حاجی خدا بیامرز، بچه مون بشه خادم شما. سر هشت سال انتظارو دوا- درمون، مطمئن بودیم دست رد به سینه مون نمی زنی. نزدی. ما هم نذرمونو عملی کردیم. جنگ که شد، شونزده- هفده سالش بود که اسباب و زندگی مون رو جمع کردیم برا مشهد. اسم رضا رو نوشته بودیم واسه خادمی. اما دستور امام بود که جوونا برن جنگ. بعد از صلاح و مشورت، قرار شد رضا هر سال بیاد سر قرار؛ پابوس. جنازه ش که نیومد. حاجی هم دق کرد. از اون سال، آقا، خودم اومدم برا ادای دِین. اما آقاجون! این بار هم اومدم رضای منو بهم بدی. دیگه طاقت برام نمونده.
یکی- دو شب پیش، پیش از اذون صبحیه، رضام اومد به خوابم که امسال میاد سر قرار. آقا، اون وقتی گفته که میاد، میاد. حالا هم که پام رسید مشهد، همه جا پرچم زدن که قراره شهدای گمنام بیان پابوس شما. من مطمئنم رضای من هم باهاشونه. خودت آقا، بهم برش گردون.
به کی بگم؟ چجوری بگم که رضای من هم بین ایناست؟ دستم از همه جا کوتاهه؛ عین همون سال ها. فرقش اینه که دیگه رمقی نمونده واسم.
خسته م آقا. اما.. اما.. اما دارم.. دارم بوی رضامو میشنفم. ایناهاشن. یا امام رضا، این همه رضا اومدن زیارت شما. این همه خادم که رفته بودن برا یاری شما. آقا، این رضای منه. این هم رضامه.. این هم.. این.. .
این داستانک، درد دل مادر یک شهید گمنام است که برای پیدا شدن جوانش به آقا توسل کرده است.
بسیار خواندنی است. التماس دعا!













